تبلیغات
๑۩ کانون مسجد جامع کترا ۩๑ - مطالب داستان کوتاه
๑۩ کانون مسجد جامع کترا ۩๑
 
...برای تازه شدن دیر نیست ...

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ كَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِك علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد كما باركتَ على آل ابراهیمَ اِنّكَ حمیدٌ مجیدٌ

عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟
عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!
پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!
سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛ پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛ پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛ پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛ پس در انتخاب اعمالت دقت کن!




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 بهمن 1394 توسط سجاد افسری

حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود:

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ما در منزل وارد شد. فاطمه علیها السلام نزدیک دیگ غذا نشسته بود و من هم برایش عدس تمیز می‌کردم. آن حضرت مرا با لقب ابالحسن می‌خواندند، عرض کردم: بفرمایید.

اظهار داشتند: بشنو از من آنچه را که به دستور پروردگارم می‌گویم! هیچ مردی نیست که در کارهای منزل به همسرش کمک کند، مگر اینکه پاداش او به هر تار مویی که بر بدنش روییده باشد، ثواب یک سال عبادتی است که تمام روزهایش را روزه گرفته و تمام شب‌هایش را به عبادت ایستاده، شب زنده داری کرده باشد و خداوند به او ثوابی می‌بخشد که به انبیای صابر خود مثل حضرت داوود و یعقوب و عیسی علیهم السلام بخشیده باشد.

ای علی! کسی که در کارهای خانه به همسر خود بدون سرکشی و دلتنگی و تکبر خدمت نماید، پروردگار اسمش را در دفتر شهدا ثبت می‌کند و برایش به هر روز و شبی ثواب هزار شهید و به هر قدمی که بر می‌دارد به آن مرد ثواب حج و عمره می‌دهد و به هر قطره ای که از بدنش عرق بیاید یک خانه در بهشت برایش منظور می‌نماید.

ای علی! یک ساعت خدمت کردن به همسر در کارهای خانه بهتر از عبادت هزار سال و هزار حج و هزار عمره و بهتر از آزادی هزار بنده در راه خدا و هزار جنگ در راه دین و عیادت از هزار مریض و هزار نماز جمعه و هزار تشییع جنازه و هزار گرسنه ای که برای رضای خداوند رحمان سیر گردد و هزار برهنه را پوشاند و هزار اسب در راه پروردگار دادن و برایش بهتر از هزار دینار به مستمندان صدقه دادن و بهتر از تلاوت تورات و انجیل و زبور و قرآن است و بهتر از آزاد کردن هزار اسیر و بخشیدن هزار شتر به فقراست و چنین مرد خدمتکار به همسر، از دنیا بیرون نمی‌رود مگر این که جایگاه خوب خود را در بهشت ببیند.

ای علی! کسی که روگردانی و تکبر نکند در خدمت به همسرش بدون حساب وارد بهشت می‌شود.

ای علی! خدمت به همسر کفاره (پاک کننده) گناهان کبیره است و خاموش کننده آتش خشم پروردگار جبار و صداق ازدواج با حورالعین و این خدمت موجب زیادی خوبی‌ها و علو مقام است. ای علی! خدمتکار همسر نمی‌شود مگر شخص صدیق و درستکار و یا شهید و یا مردی که خداوند متعال خیر دنیا و آخرت را برایش خواسته باشد.

 

بحارالانوار، ج 13، ص 133

جامع الاخبار ص 102





طبقه بندی: بانک آیات واحادیث،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 آذر 1394 توسط سجاد افسری

هـرگـز نـمـازت را تـرک مـکـن!

مـیـلیـون هـا نـفـر زیـر خـاک ،

بـزرگ تـریـن آرزویـشـان بـازگـشت بــ ه دنـیـاست

تـا سجـده کـنـنـد ... ولـو یـک سـجـده !





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 آذر 1394 توسط سجاد افسری

پیرمردی روستایى، هرروز براى نماز صبح از منزل خارج و به مسجدمى رفت دریك روز بارانى پیرمرد ،صبح براى نماز از خانه بیرون آمد چند قدمى كه رفت در چاله ای افتاد،خیس وگلى شد به خانه بازگشت لباس راعوض كرد ودوباره برگشت پس از مسافتى براى بار دوم خیس و گلى شد برگشت لباس راعوض كرد ازخانه براى نماز خارج شد.دید در جلوى در جوانى چراغ به دست ایستاده است سلام كرد و راهی مسجد شدند هنگام ورود به مسجد دید جوان وارد مسجد نشد پرسید ای جوان براى نماز وارد مسجد نمى شوى؟

جوان گفت نه ،اى پیرمرد ،من شیطان هستم براى بار اول كه بازگشتى خدابه فرشتگان گفت تمام گناهان او را بخشیدم براى باردوم كه بازگشتى خدا به فرشتگان فرمود: تمام گناهان اهل خانه او را بخشیدم ترسیدم اگر براى بار سوم در چاله بیفتى خداوند به فرشتگان بگوید تمام گناهان اهل روستا رابخشیدم كه من این همه تلاش براى گمراهى انان داشتم.                                                             براى همین آمدم چراغ گرفتم تا به سلامت به مسجد  برسی.

گر تو آن پیر خرابات باشی                فارغ ز بد و بنده ی الله باشی

شیطان به رهت همچو چراغی بشود              تا در محضر دوست همیشه حاضر باشی





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آذر 1394 توسط سجاد افسری
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:


ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ / ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ


ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ
ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ، ﻫﻤﻴﻦ؟! ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:


ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ | ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مرداد 1394 توسط سجاد افسری

عمرو بن عبدود شجاعى بود كه با هزار سوار و مرد جنگى برابرى مى كرد، در جنگ احزاب مبارز طلبید اما هیچ كس از مسلمین جرئت مبارزه با او را نداشت تا اینكه حضرت على(علیه السلام) خدمت پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) رسیدند و اجازه مبارزه با عمرو را خواستند..

پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند: این عمرو بن عبدود است!
حضرت علی(علیه السلام) فرمودند:
من هم على بن ابیطالبم، سپس با وقار به طرف میدان حركت كردند و مقابل عمرو ایستادند..

بعد از مبارزه ای حساس و نفس گیر، عاقبت على(علیه السلام) عمرو را بر زمین انداخت و بر روى سینه او نشست، صداى فریاد مسلمین بلند شد و پیوسته به پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) مى گفتند:
یا رسول الله! بفرمائید على(علیه السلام) در كشتن عمرو تعجیل نماید..

پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) در جوابشان فرمودند:
او را به خود وا گذارید، او در كارش داناتر از دیگران است..

پس از پایان مبارزه هنگامى كه حضرت علی(علیه السلام) سر عمرو را جدا نمودند و خدمت پیامبر  آوردند، پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
یا على! چه شد كه در جدا كردن سر عمرو توقف نمودى؟

امام علی(علیه السلام) فرمودند:
یا رسول الله! موقعى كه او را بر زمین انداختم مرا ناسزا گفت و من غضبناك شدم، ترسیدم اگر در حال خشم او را بكشم، این عمل از من به واسطه تسلى خاطر و تشفى نفس صادر شده باشد، ایستادم تا خشمم فرو نشست آنگاه براى رضاى خدا و در راه فرمانبردارى از او سرش را از تنش جدا نمودم..

به خاطر این اخلاص و مبارزه ی با ارزش، پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
ضربة على یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین
(
شمشیر على در روز جنگ خندق با ارزش تر از عبادت جن و انس است)

نكته اخلاقی: امام علی(علیه السلام) با اینكه رقیبی خونخوار چون عمرو را مقابل خود می دید، با توكل بر خدا خشم خود را كنترل نمود و نگذاشت غضبش مانع از انجام درست وظیفه اش شود..

ایكاش در این سال جدید كه به گفته رهبر فرزانه مان سال جهاد اقتصادی نامیده شده همه ما امیرالمومنین علی(علیه السلام) را سرمشق زندگانی خود قرار دهیم تا با پیروی از سیره او و فرزندانش رفتار و گفتارمان رنگی به جز اخلاص نداشته باشند..





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: مبارزه امام علی در جنگ خندق با عمرو بن عبدود،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 تیر 1394 توسط سجاد افسری

امام حسن عسكرى علیه السلام حكایت می کنند:

روزى دربان امام رضا علیه السلام وارد منزل آن حضرت شد و گفت: عدّه اى آمده اند، اجازه ورود مى خواهند و مى گویند: ما از شیعیان علىّ علیه السلام هستیم..

امام رضا علیه السلام اظهار داشتند: در حال حاضر فرصت ندارم، به آن ها بگو كه در وقتى دیگر بیایند..

چون آن جماعت رفتند و در فرصتى دیگر آمدند دوباره امام علیه السلام اجازه ی ورود ندادند، تا آن كه حدود دو ماه بدین منوال گذشت و آنان توفیق ملاقات با مولایشان را نیافتند و نا امید شدند..

با این حال براى آخرین مرحله نیز جلوى منزل حضرت آمدند و با حالت خاصّى اظهار داشتند:

ما از شیعیان پدرت، امام علىّ ابن ابى طالب علیه السلام هستیم و با این برخورد شما، دشمنان ما را شماتت و سرزنش مى كنند و حتّى در بین دوستان نیز آبروئى برایمان نمانده است و از رفتن به شهر و دیار خود هم خجل و شرمنده ایم...



ادامه ی این حکایت را در ادامه ی مطلب مطالعه نمائید...

طبقه بندی: داستان کوتاه،  بانک آیات واحادیث، 
برچسب ها: امام رضا(ع)، حکایت زیبای امام رضا(ع)،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 تیر 1394 توسط سجاد افسری


 دل من و تو مرده است...

تو تاکسی نشستــــه بودم، راننده موج رادیـــو رو گذاشت روی رادیــــو قـــــرآن
قـــرآن زیبـــــایی هم پخش میکرد..
جلوتر ایستـــــاد تا یک نفر دیگر هم سوار شد
مسافر سوار شد بعد از چند لحظه با اشـــاره به پخش قـــــرآن
با لحــــن خاصّی به آقــــای راننــــــده گفت : ببخشید کسی مرده؟!
راننـــــــــده گفت : بـلـه خــبـــــر نداری؟!
با تعجب پرسیـــــــد : کـــی؟!
راننده با لبخـند خاصّی گفت : دل مــن و دل تــــو ... !





طبقه بندی: مطالب گوناگون،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 تیر 1394 توسط سجاد افسری

چند روزی میشود که نمازش را تندتر میخواند.این روزها موبایلی که تازه خریده را پایین مهرش می گذارد. سرعت نمازش را باسرعت دانلودهایش میزان میکند ، نکند که نماز تمام شود و دانلود ها روی زمین بماند.

بزار راحت تر بگویم توی رکوع هم زیر چشمی هوای پیام های وایبر و ... رادارد ، آهای امام جماعت کمی طول بده رکوع را...پیام را کامل نخواندم.در دلش غوغایی بود . پس کی این نماز تمام میشود؟
نماز تمام شد مثل فشنگ گوشی را برمیدارد ، از بس هول کرده رمز الگو را اشتباه میزند ...
دستی دراز است ، انگار حواسش نیست بغل دستی اش التماس دعا دارد ، فکر کنم حواسش به کسانیست که دست دراز کرده منتظر اویند تا نمازش تمام شود و او را در فضای مجازی "اد"کنند .
حالا 4G آمده خدای نسل جدید او پر رنگ تر از خدای حقیقی اش شده ...
ساعت ۳ بامداد است و او هنوز پای راز و نیاز با خداوندش ، چشمش سرخ و اشک آلود ، هنوز ۳۴درصد مانده...
این نماز شب اوست که هرشب میخواند.ای انسان به کجا می روی؟؟!!





طبقه بندی: مطالب گوناگون،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 تیر 1394 توسط سجاد افسری

علی نامی که در محله فعلی که مصلای همدان نام دارد و در گذشته به آن گنداب میگفتند زندگی می کرد! به همین دلیل او را علی گندابی صدا می کردند. علی گندابی چهره ای زیبا بهمراه چشمهای زاغ و موهای بور داشت که یک کلاه پشمی خیلی زیبایی هم سرش میکرد.

لات بود اما یکجور مرام و معرفت ته دلش بود،برای مثال یکروز که تو قهوه خانه نشسته بود و یک تازه عروس به او نگاه میکرد، به خودش گفت علی پس غیرت کجارفته که زن مردم به تو نگاه میکنه؟ بعد کلاهش را درآورد و بعد از ژولیده کردن موهاش از قهوه خونه بیرون رفت.

یک روز آقای شیخ حسنی که از روضه خوان های همدان بود، برای روضه خوانی به یک روستا رفته بود. او تعریف کرده که: رفتم روضه را خواندم آمدم بیام که دیر وقت بود و دروازه های شهر رو بسته بودند و هنگامیکه خواستم به روستا برگردم، یادم افتاد که فردا در نماز جمعه سخنرانی دارم و گفتم اگر بمونم از دست حیوان های درنده در امان نخواهم ماند. زمانیکه خواستم در بزنم، دیدم علی گندابی با رفقاش عرق خورده و داره اربده کشی میکنه. دیگه گفتم خدایا توکل به تو و در زدم که دیدم علی گندابی درو باز کرد، اربده می کشید و قمه دست داشت.

گوشه عبای منو گرفت و کشون کشون برد و گفت: آق شیخ حسن این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم: رفته بودم یه چند شبی یه جایی روضه بخونم که گفت: بابا شما هم نوبرشو آوردید، هر
۱۲ ماه سال هی روضه هی روضه. گفتم: علی فرق میکنه و امشب، شب اول  محرمه اما تا این رو بهش گفتم علی عرق خورده قمه به دست جا خورد، بطوریکه سرش را  به دروازه می زد با خودش می گفت: علی این همه گناه توی ماه محرمم گناه.

به شیخ حسن گفت شیخ به خدا تیکه تیکت میکنم اگه برام همینجا روضه نخونی که شیخ میگه: آخه حسن روضه منبر میخواد . روضه چایی میخواد، مستمع میخواد. گفت: من این حرفاحالیم نیست منبر میخوای باشه من خودم میشم منبرت. چهار دست و پا نشست تو خاک ها بشین رو شونه من روضه بخون، اومدم نشستم رو شونه های علی شروع کردم به روضه خوندن که علی گفت: آهای شیخ این تجهیزات رو بزار زمین منو معطل نکن صاف منو ببر سر خونه آقا ابولفضل عباس و بهش بگو آقا علیت اومده. من هم روضه رو شروع کردم: “ای اهل حرم پیر علمدار نیامد/ سقای حسین نیامد” دیدم یک دفعه دارم بالا و پایین میرم و دیدم علی گندابی از شدت گریه یک گوشه صورتش را گذاشته رو زمینو اشک میریزه.

روضه که تموم شد، علی گندابی گفت: شیخ ازت ممنونم میشم یک کار دیگه هم برام انجام بدی؟ رویت رو بکنی به سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره. گفتم باشه و رفتیم خونه. فردا که در مسجد بالای منبر رفتم، گفتم : آهای مردم به گوش باشید که علی گندابی توبه کرده. روضه که تموم شد مستقیم به در خونه علی گندابی رفتیم، در که زدیم زنش در رو باز کرد، گفتیم با  علی گندابی کار داریم  که زنش گفت علی گندابی رفت، دیشب که اومد خونه حال عجیبی داشت گفت باید برم، جایی جز کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده.

علی گندابی رفت مدتی مقیم کربلا شد و کم کم که دیگه خالی شده بود رفت نجف اشرف. میرزای شیرازی که به مسجد میومد تا علی رو نمی دید نماز نمیخوند، تاعلی هم خودش رو برسونه. یک روز که با هم تو مسجد نشسته بودن و علی داشته نماز میخونده به میرزای شیرازی خبر میدن که فلان عالم در نجف به رحمت خدا رفته، گفت: باشه همینجا یه قبری بکنید نمازشو میخونم بعد خاکش میکنیم. خبر اومد که قبر حاضره اما مرده زنده شد و قلبش به کار افتاده که میرزا گفت: قبر رو نپوشونید که حتما حکمتی در کاره. نماز دوم شروع کردن تموم که شد گفتن میرزا هر کاری میکنیم علی از سجده بلند نمیشه، اومدن دیدن علی رفته، علی تموم کرده بود .

میرزا گفت: میدونید علی تو سجده چی گفته؟ خدا رو به حق امام علی قسم داد و گفت: خدایا یک قبر زیر قدم زائرای امام علی(ع) خالیه میزاری برم اونجا….



منبع:
http://yasmedia.ir/

 خداوند توبه کنندگان را دوست دارد و گناهان آنها را تبدیل به حسنات می کند





طبقه بندی: مطالب گوناگون،  داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 تیر 1394 توسط سجاد افسری
لوگوی دوستان
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  



تمامی حقوق این وبلاگ برای ๑۩ کانون مسجد جامع کترا ۩๑محفوظ می باشد.